امشب آغاز شبی سخت در کنار افرادیست که تا به کنون نه آن ها را دیده و نه با آن ها همنشین بوده ام .
شب اول کار و دوری از خانه ...
مسیر بسیار طولانی ست .. نمیدانم این اتوبوس لعنتی به کجا میرود که هر چه میرود نمی رسد .. من قبلا این جاده را آمده بودم .. خیلی زود تر از این ها باید به مقصد میرسیدم .
لعنت به شب ، لعنت به تاریکی ، لعنت به تنهایی و در میان آدم هایی عجیب و غریب ...
خدایا شکرت .. آیا واقعا سزاوار این همه دوری بودم ..
یعنی نمیتوانستم ، در آن شهری که از تمام کشور برایکار به آنجا می آیند برای خود کاری دست و پا کنم ...
واقعا نمیدانم ..
گاهی وقت ها برای فرار از واقعیت ها باید دل را به دریا زد ..
صبح با پیدا شدن زبانه های طلایی رنگ خورشید ، خود را به من نشان میداد و با فشار هر چه بیشتر ، گرمایش را در تنم فرو میکرد و من به امید هوایی خنک و خوب .. ههه .. هوای خنک ..
بعد از ۱۳ ساعت خستگی جاده .. باز هم دل را به جاده سپردیم تا ما را به جایی ببرد که قرار است سرنوشت ما آنجا رقم بخورد .
بعد از طی الطریق و ۴ ساعت رفتن .. بالاخره به مکان مورد نظر رسیدیم .. طی تماسی با معرف خود درب ورودی را پیدا کردم و به آنجا رسیدم .. درب ورودی را افرادی از استان خودمان تشکیل میدادند و آنجا بود که با خود گفتم .. خدایا به امید تو
منی که ۲۸ سال نماز را نمی خواندم .. وضو گرفتم و ظهر نمازم را خواندم .. به خودم فهماندم که خدا وجود دارد ...
آری .. خدا هست ...
پارت ۱ .. ورود به کارگاه ساختمانی برای کار...
ما را در سایت پارت ۱ .. ورود به کارگاه ساختمانی برای کار دنبال میکنید